نامه هشتاد و یکم
سلام عزیز دل مامان
بالاخره روز دیدن قلب ناز و کوچولت هم رسید
امروز رو با کلی دلواپسی طی کردم تا ساعت 4 بشه و من برم برا دیدن تو
مثل همیشه اولین نفر تو مطب نشسته بودم..... یکی از دانشجوهام هم که هم ماه من بود اومده بود تا قلب نی نیش رو ببینه
خانم دکتر مهربون ساعت 4 و ربع اومد و من رفتم داخل دیگه براش اشنا شدم و سریع منو یادش میاد
اول از احوالاتم و لکه بینیم پرسید و منم گفتم که خدا رو شکر خوبم
ازش پرسیدم امروز میتونم صدای قلب نی نی رو بشنوم اونم گفت نه تا 16 هفتگی نمیشه 
منم ازش خواستم که حداقل از صفحه مانیتور فیلم بگیرم که اخرش اینقدر غرق تماشات شدم که یادم رفت و بابات کلی دلخور شد اخه اونم میخواست تو رو ببینه خب
خوابیدم رو تخت .............. اول یه نقطه سیاه و توش یه نقطه سفید که قلب کوچولوت بود
با نگرانی ازش پرسیدم قلب داره اونم گفت ایناهاش ببین داره میزنه
از تو چه پنهون که نتونستم ضربان رو خوب ببینم ولی خب از اینکه تو هستی و قلبت داره میتپه کلی ذوق کردم
برای هفته یازدهم وقت ازمایش غربالگری داد
هفته اینده که تعطیل میشم باید برم تهران و اونجا پیش یه دکتر دیگه و آزمایشهای لازم
=================================================
خوش نوشت: الان ............ من هستم و یه قلب بزرگ اندازه مشت خودم و یه قلب کوچیک اندازه مشت کوچولوی تو
خبر نوشت: نی نی خاله زهرا هم 16 هفتشه و دو ماه از تو بزرگتر


نامه هشتاد و یکم
